کارنامه ننگین پیشه وری
درود بر همه دوستان نازنین
در این بخش من قصد دارم به بررسی فرقه دموکرات آذربایجان واقدامات جعفر پیشه وری کمونیست معروف بپردازم
ولی قبل از این به طور خیلی کوتاه به بررسی سخنان سیاوش شهابی در رابطه با خودم میپردازم
آقای سیاوش شهابی چندی قبل در نوشتاری در رابطه فرهنگ و تمدن ایرانی اظهار نظر کرده بودند و در این نوشتار آقای شهابی به صراحت بی سوادی خودشون رو به معرض نمایش گذاشتن که با که این نوشتار بی اساس با انتقاد من و آقای علیرضا سپهر آرا مواجه شد آقای شهابی درنوشتارهای خود به دلیل بی اطلاعی عمیق خود از بن مایه های فرهنگی ایران به رد تمدن ناب ایران باستان پرداختند و حتی به کوروش بزرگ نیز رحم نکردند واورا جنایتکار خواندند اوج بی سوادی آقای شهابی زمانی برای من مشخص شد که ایشان در در نوشتاری اوستا را سروده زرتشت خواندند در حالیکه هر کودکی نیز میداند تنها و تنها گاتها ازان زرتشت هست وبس من در نوشتار خودم بن مایه های فرهنگی ایران را برای ی یاشان شرح دادم واز ستایش تاریخ در رابطه با کوروش بزرگ گفتم و به بررسی ادیان وتفاوت مفهوم خداوند در ادیان پرداختم (زیرا وی به اشتباه مفهوم خدا را در همه ادیان یکی میدانست ) ولی آقای شهابی که حتی زحمت فکر کردن در رابطه با سخنان من و آقای سپهر آرا که بر اساس اسناد معتبر تاریخی بود رو به خودشان ندادند عمق بی سوادی خودشون رو با توهین به من و آقای سپهر آرا نشان داند سخنان آقای سپهر آرا را سطحی و نوشته های من را کودکانه خواندند که البته بیش از این نیز انتظاری از شاگردان مکتبی که روزگاری جوی خون در ایران راه انداختند و در راستای اهداف شوروی در پی تجزی خاک ایران بودند نمیتوان داشت
در این بخش میخواهم به بررسی فعالیت حزب توده ایران و جناب پیشه وری که نمادی از تاریخ ننگین و سیاه مکتب کمونیستی در ایران هست بپردازم
با
سيدجعفر پيشهوري در سال 1272 شمسي در روستاي زاويه خلخال به دنيا آمد. در سال 1284 به باكو رفت و در آن جا به تحصيل و كار پرداخت. در حوالي انقلاب روسيه 1717 ميلادي به كمونيزم جلب شد. در سن 25 سالگي به عضويت كميتهي مركزي حزب عدالت و بعد به سردبيري روزنامه حريت نايل آمده و در ارديبهشت 1299/ مه 1920 ميلادي وقتي ارتش سرخ در جريان جنگ با روسهاي سفيد وارد خاك ايران شد، به همراه تعدادي از رهبران حزب عدالت وارد گيلان شده و اولين كنگرهي حزب كمونيست ايران را در بند انزلي به پا داشتند كه پيشهوري عضو كميته مركزي و يكي از چهار رهبر اصلي حزب شد.
در شكست نهضت جنگل، پيشهوري مدتي به باكو رفت، سپس به عنوان دبير مسئول تشكيلات تهران به ايران آمد. در خرداد 1322 روزنامه آژير را در تهران منتشر كرد. پيشهوري در دورهي چهارم از تبريز كه تحت اشغال سپاهيان شوروي بود به نمايندگي مجلس شوراي ملي رسيد. در نتيجهي رد اعتبار نامهاش به تبريز بازگشت و روسها طرح جدايي آذربايجان را به دست او به مورد اجرا گذاردند:2
در طرح و اجراي نقشهاي به اين شكل، ميرجعفر باقراوف، دبير اول حزب كمونيست آذربايجان شوروي و «بريا» تاثير داشتند. باقراوف مدعي تصرف آذربايجان ايران بود و آن را «آذربايجان جنوي» ميخواند و زماني گفته بود، اگر پنج ميليون « آذربايجان جنوبي» به سه ميليون «آذربايجان شمالي» ملحق گردد، ما داراي جمهوري هشت ميليوني خواهيم بود و مقام موقعيت من (باقراوف) در «پوليت بورو» (هيات سياسي حزب كمونيست شوروي) تامين است. بريا، وزير امنيت استالين كه ضمنا از باقراوف (در اثر معرفي بريا به استالين در آغاز كارش) ممنون بود، در اين كار ذيمدخل بود. زيرا ورود باقراوف در پوليت بورو در دستهبندي اين هيات سياسي به سود او تاثير ميكرد... باري بنابر آن شد كه «نهضت ملي»!! در آذربايجان و كردستان (مهاباد) تحقق پذيرد و بدينسان قدرتي در شمال پديد آيد كه بتوان را تهران را تحت تاثير قرار دهد. براي رهبري اين منظور در آذربايجان پيشهوري نامزد شد. پيشهوري از كمونيستهاي قديمي بود كه در دوران جنبش گيلان مقام «كميسر» يعني وزير داشت و بعدها دبير اول حزب كمونيست ايران شد.
پيشهوري پس از بازگشت به تبريز، فرقهي دموكرات را در تبريز راه انداخت. وي بيانهاي در سطح آذربايجان به نام مردم آذربايجان منتشر كرد. وي به قصد خود مختاري يا جداسازي اين قطعه از ايران، تشكيل انجمنهاي ايالتي و ولايتي و تدريس زبان تركي در مدارس و انتشار روزنامه به اين زبان را خواستار شد.
در آن زمان براي مقابله با اين بيانيه بسياري از مهينپرستان صداي اعتراض خود را بلند كردند و از جمله شادروان اسماعيل پيمان صاحب امتياز و مدير مسئول روزنامه مهد آزادي در مراغه بيانيهاي منتشر كرده و تاكيد كرد كه آذربايجان عضوي از كشور ايران و هيچگاه ناخن از گوشت جدا نميشود و ما دعواي زبان نداريم بلكه در تمام سطح كشور بزرگ ايران «عدالت اجتماعي» ميخواهيم.3 در شهرهاي ديگر آذربايجان نيز مردم به مخالفت با بيانيه فوق دموكرات برخاستند. پيشهوري وقتي ديد از راه جلب همكاري مردم به هدف نخواهد رسيد، بناي توزيع اسلحه و قيام مسلحانه را به حمايت قواي روس گذاشت.
پيشهوري از 21 آذر 1324 به مدت يك سال به حمايت ارتش شوروي و به زور اسلحه در آذربايجان به نام فرقه دموكرات حكومت كرد و مرتب به مقامات شوروي هم وانمود ميكرد كه مردم آذربايجان با آنها است. هنگامي كه خبر درگذشت آيتالله العظمي سيدابوالحسن اصفهاني به تبريز رسيد. مردم شهر به عزاداري پرداختند. سركنسول روس كه از ديدن اين صحنهها حيران شده بود، پيشهوري را خواسته پرخاشكنان به وي ميگويد:4
اين وضعي است كه شما به ما وعده دادهايد؟ اين هزاران عزادار سياهپوش كه به سر و سينه ميزنند، كيستند. شما با اين همه فدايي و قشون مسلح و ماموران مخفي، چطور نتوانستيد، اين حادثه را پيشبيني و از وقوع آن جلوگيري كنيد. پيشهوري در پاسخ عاجز ماند. يكي از همكاران به كنسول روس گفته بودند: ... اين شخص كه فوت كرده، مرجع تقليد شيعيان جهان بود. سركنسول ميگويد: كمونيست اين چيزها را قبول ندارد. يك فرد كمونيست، جز به رهبر حزب، به چيزي نميانديشد. معلوم ميشود. تمام گزارشهايي كه به كنسولخانه داده شده، دروغ محض بوده است.
با خروج نيروهاي شوروي از ايران، خيزش مردم آذربايجان عليه حكومت فرقه اوج گرفت و سرانجام در روز 21 آذر 1325، مردم تبريز به حكومت يك سالهي فرقهي دموكرات بر آذربايجان پايان دادند.
ی
عملکرد پیشه وری و نوکری برای شوروی
آن کسی که تو را آورد به تو می گويد برو!!
نكتههايي دربارهي پيشهوري و فرقه ی دستنشانده اش در آذربايجان
بعد از عبور ارتش از قافلان كوه و حركت به سوي تبريز، سرهنگ قلياف افسر سازمان امنيت شوروي، كه پس از آتاكيشييف، سركنسول شوروي در تبريز، همه كاره و ناظر بر كارهاي فرقه بود، به دستور باكو مصلحت ديد محمد بيريا را كه با دار و دستهي دكتر جاويد و شبستري، هواخواه حل مسالمت آميز و دريافت امتياز نفت براي روسها بود، صدر فرقهي دموكرات بگذارد و آقايان پيشهوري، پادگان و مرا به اين عنوان كه مخالف حسن نيت قوام السلطنه هستيم به باكو تبعيد كند … ما همراه با پيشهوري با قرار قبلي به سركنسولگري شوروي نزد آقاي سرهنگ قلياف رفتيم … آقاي پيشهوري كه از روش ناجوانمردانهي روسها سخت برآشفته بود، از آغاز به سرهنگ قلياف پرخاش كرد و گفت شما ما را آورديد ميدان و اكنون كه سودتان اقتضا نميكند، ناجوانمردانه رها كرديد. از ما گذشته است اما مردمي را كه به گفتههاي ما سازمانيافتند و فداكاري كردند، همه را زير تيغ داديد، به من بگوييد پاسخگوي اين همه نابساماني كيست؟ آقاي سرهنگ قلياف كه از جسارت آقاي پيشهوري برآشفته بود و زباناش تپق ميزد، يك جمله بيش نگفت: "سني گتيرن، سنه ديير گت" [= آن كسي كه تو را آورده به تو ميگويد برو!] و جملهي ديگري هم به آن افزود كه ساعت 8 شب امروز رفيق كوزلاف بيرون شهر در سر راه تبريز - جلفا منتظر شماست و از جا برخاست و دم در ايستاد».
اسلامپناهي پيشهوري و حزب دموكرات آذربايجان:
پيشهوري پس از انجام [يافتن] انتخابات « مجلس ملي »، در اطلاعيهاي، « دوران جديدي از تاريخ فرقهي دموكرات آذربايجان » را با اين عبارت اعلام كرد: « اذا جاء نصرالله والفتح و رأيت الناس يدخلون في دين الله افواجا. آذربايجان دورهي تاريخي نويني را آغاز كرده است … » [روزنامهي آذربايجان، شمارهي 69، 12 آذر 1324] (ص 126)
اقدام ديگري كه دموكراتها به خاطر كسب حمايت عناصر مذهبي انجام دادند، رفع ممنوعيت از اعمال معين مذهبي بود كه از اوائل دورهي به سلطنت رسيدن رضاشاه ممنوع شده بود. اين اعمال از جمله شامل سنن مذهبي مرسوم مثل سينهزني، زنجيرزني، قمهزني و تعزيه به ويژه در اوج عزاداريهاي ماه محرم بود. به علاوه، حق زنان به پوشيدن چادر كه رضاشاه آن را در دههي 1930 (دي 1314) غيرقانوني ساخته بود، دوباره اعاده شد. وابستهي مطبوعاتي امريكا در اين هنگام از تبريز ديدار كرده است، در يكي از گزارشهاي خود يادآور شده است: « بيفايده نيست گفته شود كه دموكراتها، اعادهي رسوم و مراسم مذهبي را به صورت آزاد تشويق ميكنند و در حال حاضر، آنان خود در مراسم عزاداري محرم شركت مينمايند … موضع دموكراتها در تساهل مذهبي، به وضوح براي خرسند ساختن مراجع مذهبي بود كه هرگز ناخشنودي خود را از دموكراتها پوشيده نساخته بودند. دموكراتها با در اختيار گرفتن تني چند از ملايان و با جلوگيري نكردن از مراسم سنتي مذهبي، كوشيدند تا راه سازشي با روحانيان بگشايند» (ص 162) (همه به نقل از: تورج اتابكي، « آذربايجان در ايران معاصر »، ترجمهي محمدكريم اشراق، تهران، 1376)
« بعد از عبور ارتش از قافلان كوه و حركت به سوي تبريز، سرهنگ قلياف افسر سازمان امنيت شوروي، كه پس از آتاكيشييف، سركنسول شوروي در تبريز، همه كاره و ناظر بر كارهاي فرقه بود، به دستور باكو مصلحت ديد محمد بيريا را كه با دار و دستهي دكتر جاويد و شبستري، هواخواه حل مسالمت آميز و دريافت امتياز نفت براي روسها بود، صدر فرقهي دموكرات بگذارد و آقايان پيشهوري، پادگان و مرا به اين عنوان كه مخالف حسن نيت قوام السلطنه هستيم به باكو تبعيد كند … ما همراه با پيشهوري با قرار قبلي به سركنسولگري شوروي نزد آقاي سرهنگ قلياف رفتيم … آقاي پيشهوري كه از روش ناجوانمردانهي روسها سخت برآشفته بود، از آغاز به سرهنگ قلياف پرخاش كرد و گفت شما ما را آورديد ميدان و اكنون كه سودتان اقتضا نميكند، ناجوانمردانه رها كرديد. از ما گذشته است اما مردمي را كه به گفتههاي ما سازمانيافتند و فداكاري كردند، همه را زير تيغ داديد، به من بگوييد پاسخگوي اين همه نابساماني كيست؟ آقاي سرهنگ قلياف كه از جسارت آقاي پيشهوري برآشفته بود و زباناش تپق ميزد، يك جمله بيش نگفت: "سني گتيرن، سنه ديير گت" [= آن كسي كه تو را آورده به تو ميگويد برو!] و جملهي ديگري هم به آن افزود كه ساعت 8 شب امروز رفيق كوزلاف بيرون شهر در سر راه تبريز - جلفا منتظر شماست و از جا برخاست و دم در ايستاد». (دكتر نصرتالله جهانشاهلو: « ما و بيگانگان»، برلين، 1982م.، ص 385؛ به نقل از: مرتضا زربخت « نقدي بر درد زمانه »، مجلهي بخارا، شمارهي 2، مهر و آبان 1377، تهران، ص 1-200)